امروز می خواهم از حافظ بنویسم حقیر این بیت از شعر حافظ را خیلی دوست دارم
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت
جالب است که بدانید حتی زمانی که حافظ از دنیا رفت، در روزگار خودش نیز مردمان بسیاری بودند که او را به اندازه کافی نمی شناختند و به علت برخی از دشمنی های پادشاه آن روزگار که با حافظ از در دشمنی واردشده بود و شایعاتی که دشمنانش درباره او باب کرده بودند؛زمانی که حافظ از دنیا رفت برخی از مردم حاضرنبودند حتی در تشییع جنازه او حاضر شوند.برخی می گفتند که اشعار او نشان از بی ایمانی او دارد و عده ای دیگر معتقد بودند که خواجه شمس الدین مردی خداجوی و زاهد بوده و این ها تنها اتهامات دشمنان وی است. به دلیل همین دشمنی ها سرمنشا بسیاری ازآنها به حاکم آن زمان برمی گشت برخی ازمردم دید بدی به وی پیدا کرده بودند به طوری که القابی همچون مست همیشه باده نوش یا رند را به وی نسبت می دادند. زمانی که حافظ از دنیا رفت همان گونه که اشاره شد بر سر تشییع جنازه و دفن او جنجالی به پا شد. به گونه ای که عده ای تحت تاثیر القائات دشمنانش راضی به دفن او در آرامگاه مسلمانان نمی شدند و عده ای دیگرهمچنان بر زهدو ایمان او اصرار داشتند و می گفتند که او مبرا از هر گونه افترایی است.بحث بر سر نحوه تدفین حافظ راه به جایی نبرد تا این که قرار شد برای آن که بیش از آن جنازه ی حافظ برزمین نماند تمام اشعار او را جمع آوری کرده و درکوزه بزرگی بریزند. آن زمان هنوز دیوان اشعار حافظ گردآوری نشده بود و اشعارش به طور پراکنده در دست مردم بود.بنابراین اشعار وی راجمع کرده و درون کوزه یاد شده ریختند.بعد ازآن پسربچه نابالغی که به سبب سن و سالش هنوز برخوردار از معصومیتی کودکانه بود را صدا زده و از او خواستند که دست در کوزه برده و یکی از اشعار حافظ را بیرون آورد.بدین طریق می خواستند از خود حافظ بپرسند که او را در قبرستان غیرمسلمانان دفن کنند یا قبرستان مسلمانان. مردم گیج شده بودند و منتظر پاسخ خود حافظ بودند.آن گاه بیتی از ابیات حافظ خطاب به مردم آمد که حال همه حاضران را منقلب کرد.آن بیت این بود:
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت
این شعر در بدخواهان شاعر تأثیر بسیاری میکند و همه را خاموش میکند.

به نظرمن حافظ را باید چیرهدستترین غزل سرای فارسی زبان دانست . موضوع غزل وصف معشوق، می، ومغازلهاست و غزلسرایی را باید هنری دانست ادبی، که درخور سرود و غنا و ترانهپردازی است.
حقیر هر بار ازخواندن شعر های حافظ، نکات جدیدی را از شعر او کشف میکنم. باید به این پرداخت که چرا حافظ تمام نشدنی است. بسیاری از شاعران هستند که وقتی کار آنها را چند بار میخوانی، نکته جالبی در کارشان نیست؛ اما حافظ گویا پایانناپذیر است. ویژگیهای متعددی را برای شعر حافظ نام بردهاند؛ اما ما باز هم به کارهای نو نیاز داریم؛ چون نکات کشفناشدنی درباره حافظ زیاد است. این کارهای نوین ما را به شعر حافظ نزدیکتر میکند. شعر حافظ را میتوانیم بارها بخوانیم و شگفتزده بشویم و شعر هایش لذت زیباییشناسی را برای ما ایجاد می کند. و هربار دریچه جدیدی برایمان گشوده میشود. چرا حافظ شاعری ازلی و ابدی نام گرفته است؟ اینها مباحثی است که زیاد از آنها حرف زده شده است؛ اما باز هم باید حرف زد. بهره حافظ از حداکثر ظرفیت و ظرافت زبان فارسی است. خوب است ما نگاهی به کارنامه حافظپژوهشی داشته باشیم که شامل دیوانهای حافظ، چاپ کتابهایی که در شرح و تفسیر اشعار حافظ نوشته شده است و فالنامههای حافظ میشود. 600 سال است که از حافظ گفته میشود و تا وقتی که شعر هست، حافظ هم هست. حافظ دوستداشتنیترین شاعر همه دورانهاست. در زمانی که به هر حال غرب قدرت دارد و فرهنگ او، فرهنگی مسلط است، طبیعی است شاعر اروپایی، شاعر جهانی باشد؛ اما میبینید که حافظ جهانی است و احترامی که گوته و نیچه به حافظ میگذارند، به کمتر شاعری گذاشته شده است. اگر در تاریخ در میان آدمیان شعر نباشد، آدمی وجود ندارد. آدمها میتوانند شعر بلد نباشند؛ اما بشر بدون شعر نمیتواند زندگی کند. ما از زبان برای بیان موزون و مقفا استفاده میکنیم. حافظ در برخی از اشعارش به ماهیت شعر اشاره کرده است. البته این شعرها بهترین شعرهای حافظ نیستند. وقتی جایی مضمون بر شعر شاعر غلبه میکند، آن شعر بهترین شعر نیست. هگل درباره صورت و ماده شعر بحثهای خوبی کرده است. صورت و مضمون یک وقت و در موارد نادر در آثار بزرگان شعر، یکی میشوند. شما نمیتوانید مضمون را از صورت جدا کنید. این اوج شعر است که صورت و مضمون یکی هستند. ما هرچه داریم، به زبان تعلق دارد. همه آنچه درباره آدم گفته میشود، به زبان دانستن و زبانی بودن او برمیگردد. حافظ زمانی برای بیان مطالبش فکر نکرده است؛ اما من مخالف نیستم که حافظ معانی را نیز طرح کرده است؛ ولی اهمیت حافظ در بیان مطالب اجتماعی نیست. حافظ شاعر است. شعر برای چیزی نیست.

همه شاعران چون از تعلقات آزاد میشوند، لحن عرفانی پیدا میکنند. اما حافظ عارف نیست؛ حافظ است.سنایی و عطار عارف هستند، مولوی هم مؤلف عرفان است. اما به نظر من هرجا مضمون و عرفان غلبه میکنند، شعر سست میشود. هرجا شما احساس میکنید این شعر، شعر بزرگی است، اصلا در فکر مطلبش نخواهید بود. شعر با تفکر همان رابطهای را دارد که با زبان دارد. ما به حافظ نیاز داریم. اگر در خانههای ما دو کتاب هست و یکی از این دو کتاب بعد از کتاب آسمانی، حافظ است، وجهش همین است که ما یک نیاز نادانسته و بیانناکردنی به شعر و حافظ داریم. ما درس سحر در ره میخانه نهادیم/ محصول دعا در ره جانانه نهادیم/ در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش/ این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم/ سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد/ تا روی در این منزل ویرانه نهادیم». تنها آدم شاعر است و این فصل حتی ذاتیتر از ناطق بودن انسان است؛ یعنی نطق همان شعر است. شعر تنزیل است، از بالا میآید و ساخته نمیشود. اول نبوت، بعد شعر و بعد سحر است. در زندگی حافظ ابهامات زیادی هست. روایات مختلفی درباره او شده است؛ اما حالا باید ببینیم حافظ خودش را چگونه طرح کرده است. در اینجا چند مسأله فلسفی به وجود میآید؛ اول اینکه روایت کردن چیست؟ دوم اینکه آیا موجودی می تواند خودش را روایت کند؟چه موجودی میتواند خودش را روایت کند؟ با ید گفت که تنها انسان میتواند خودش را روایت کند؛ چون انسان تنها موجودی است که میتواند از خودش فاصله بگیرد؛ یعنی سوژهای است که خودش را به ابژه تبدیل میکند، به خودش مینگرد و خودش را روایت میکند. هرچه هم که انسان میگوید، از خودش میگویدحالا میشود به خلوت حافظ رفت؟ شعر حافظ، شعر ناب است. صورت و معنا یکی است، ننشسته است که ببافد. از سر سویدایش گفته است. هیچ متفکری به خلوت متفکر دیگری راه ندارد. خدا فقط راه دارد. هر کس تنها از خلوت خودش میتواند به خلوت دیگری راه ببرد.

ما تنها در این صورت میتوانیم حافظ را بشناسیم که از خلوت خودمان حرکت کنیم و هرمنوتیکی او را بشناسیم. هرچه حافظ گفته، خودش را روایت کرده است. حالا وقتی حافظ خودش را روایت میکند، واقعا راوی حقیقی است یا باز هم پای تفسیر در کار است؟ متأسفانه یا خوشبختانه، حافظ خودش را هم تفسیر میکند و هر کسی هم که از خودش بگوید، خودش را تفسیر میکند. هر کسی نیمی از خودش را میشناسد و نیمیاش پنهان است و آن نیم پنهان را تفسیر میکند. حالا اگر حافظ را به روایت حافظ بگویم، باز هم حافظ خودش را تفسیر کرده است و به خود واقعیاش راه نیافته است، به خود انضمامیاش راه یافته است؛ نه خود مطلقش. آدم هزار تا خود دارد. این منها که تغییر میکند، من انضمامی است و تعینات یک من مطلق است، شاید هیچکس به این من مطلق نرسد. حافظ در دیوانی که در همه خانهها هست، حضور دارد. هر بیتش یک جهان است و پیام اصلی حافظ به روایت خودش در چند کلمه خلاصه میشود؛ «خودآگاهی»، حافظ خود یک انسان خودآگاه است. خیلی از خود حرف میزند، خود یعنی آگاهی. آگاهی را برداری، خود نمیماند. «حضوری گر همی خواهی ز خود غایب مشو حافظ». همچنین پیام حافظ، پیام «آزادی» است، آزادی مطلق، به نظر حقیرحافظ در یکی از تاریکترین دوران تاریخ ما زندگی میکرده است. اما او در این شرایط آزاد زندگی کرد و به عالم حضور رسید و به ما پیام آزادی داد. حافظ وابسته و ریا کار نبود؛ در نتیجه پیام بعدی او، پرهیز از ریاکاری است که البته نتیجه آزادی است. اینها بنیادیترین مفاهیم و پیامهای شعر اوست. حافظ تمام معارف انسانی را در آستینش دارد. اما او در ذات شاعر است. فقیه، محدث، متکلم، فیلسوف، عارف، ادیب در فارسی و عربی هم هست. اما در درجه اول، شاعر به ذات است. او همه دانشهای ایران باستان را هم داشته است. تا زرتشت و آیین مهر هم میرود. این آیین که اگر مسیحیت نبود، الآن همه اروپا و آمریکا مهری بودند، از ایران رفت. او زروان و زرتشت و معارف اسلامی را میشناخته و وقتی حرف میزند، تمام معارف این کشور را در آن میآورد. ما حق داریم در هر بیتش یک کتاب بنویسیم.به نظر من درباره حافظ خیلی میشود حرف زد. مردم ماد حافظ را میشناسند و او در همه خانهها هست. با او حال میکنند، میخوانندش و با او فال میگیرند. البته ما بزرگان بسیار دیگری نیز داریم. زنده باد این آب و خاک که این آدمها را پرورش داده است. حافظ متفکری است که همه او را میشناسند، نیچه که هیچکس را قبول ندارد، درباره حافظ میگوید: «ای حافظ تو اینقدر از می حرف میزنی، از می چه میخواهی، تو خود میای هستی که عالم را مست کردهای».

سمبولیسم در حدود سده پنجم و در شعر سنایی آغاز میشود. سنایی را میتوان به عنوان قوامآورنده سمبولیسم در شعر فارسی دانست. برخی نمادگرایی در شعر عطار، مولانا و حافظ را با نمادگرایی در مکتب شاعران فرانسوی چون بودلر مقایسه میکنند. حافظ در بسیاری از موارد اصول سمبولیسم را رعایت میکند و بالغترین بیان نمادگرایانه را در بین شاعران فارسی دارد. شعر سمبولیک برای این ایجاد شده که ذهن مخاطب را با وسعت عظیمی از نماد روبهرو کند. در اینجا خواننده، خود شاعر است؛ چون آن نماد را خود خواننده است که معنی میکند. برای مثال، در مصرع «چو آفتاب می از شرق پیاله برآید»، منظور شاعر از می مشخص نیست و اگر او میخواست، میتوانست منظورش را معین کند. تعداد ابیاتی که حافظ نماد را در آنها شرح داده است، از شاعران دیگر حتی سعدی کمتر است و علت اختلافها و دعواها بر سر حافظ همین مسأله است. می توان در باره حافظ چیزهای زیادی نوشت ولی حقیر به علت اطلاعات اندکم نمی توانم بیشتر از این در باره حافظ بنویسم وبرمیگردیم به زندگینامه اش

واما زندگینامه حافظ
متاسفانه اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست ندارم و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و مادرش نیز اهل کازرون بودهاست. در اشعار او که میتواند یگانه منبع موثّق زندگی او باشد اشارات اندکی از زندگی شخصی و خصوصی او یافت میشود. آنچه از فحوای تذکره ها به دست میآید بیشتر افسانههایی است که از این شخصیّت در ذهن عوام ساخته و پرداخته شدهاست. با این همه آنچه با تکیه به اشارات دیوان او و برخی منابع معتبر قابل بیان است آن است که او در خانوادهای از نظر مالی در حد متوسط جامعه زمان خویش متولد شدهاست.(با این حساب که کسب علم و دانش در آن زمان اصولاً مربوط به خانوادههای مرفه و بعضاً متوسط جامعه بودهاست.) در نوجوانی قرآن را با چهارده روایت آن از بر کرده و از همین رو به حافظ ملقب گشتهاست.

در دوران امارت شاه شیخ ابو اسحاق (متوفی 758 ه. ق) به دربار راه پیدا کرده و احتمالاً شغل دیوانی پیشه کردهاست. (در قطعه ای با مطلع «خسروا، دادگرا، شیردلا، بحرکفا / ای جلال تو به انواع هنر ارزانی» شاه جلال الدین مسعود برادر بزرگ شاه ابواسحاق را خطاب قرار داده و در همان قطعه به صورت ضمنی قید میکند که سه سال در دربار مشغول است. شاه مسعود تنها کمتر از یکسال و در سنه 743 حاکم شیراز بودهاست و از این رو میتوان دریافت که حافظ از اوان جوانی در دربار شاغل بودهاست). علاوه بر شاه ابواسحاق در دربار شاه آل مظفرشامل شاه شیخ مبارزالدین، شاه شجاع،شاه منصور وشاه یحیی نیز راه داشتهاست. شاعری پیشه اصلی او نبوده و امرار معاش او از طریق شغلی دیگر (احتمالاً دیوانی) تأمین میشدهاست. در این خصوص نیز اشارات متعددی در دیوان او وجود دارد که بیان کننده اتکای او به شغلی جدای از شاعری است، از جمله در تعدادی از این اشارات به درخواست وظیفه (حقوق و مستمری) اشاره دارد. در باره ی سال دقیق تولد او بین مورخین و حافظشناسان اختلاف نظر وجود دارد. دکتر ذبح الله صفا ولادت او را در 727ه. ق و دکتر قاسم غنی آن را در 717میدانند. برخی دیگر از محققین همانند علامه دهخدا بر اساس قطعه های از حافظ ولادت او را قبل از این سالها و حدود 710 ه. ق تخمین میزنند. آنچه مسلم است ولادت او در اوایل قرن هشتم هجری و بعد آن واقع شده و به گمان غالب بین 720 تا 729 ه. ق روی دادهاست. و به گمان غالب بین 720 تا 729 ه. ق روی دادهاست. در مورد سال درگذشت او اختلاف کمتری بین مورخین دیده میشود و به نظر اغلب آنان 792ه. ق است. از جمله در کتاب مجمل فصیحی نوشته فصیح خوفی(متولد 777 ه. ق) که معاصر حافظ بوده و همچنین نفحات الانس تألیف جامی (متولد 817 ه. ق) به صراحت این تاریخ به عنوان سال درگذشت خواجه قید شدهاست. محل تولد او شیرازبوده و در همان شهر نیز روی بر نقاب خاک کشیدهاست.

آرامگاه حافظ در شهر شیراز و در منطقه ی فظیه در فضایی آکنده از عطر و زیبایی گلهای جانپرور، درآمیخته باشور اشعار خواجه، واقع شدهاست. امروزه این مکان یکی از جاذبههای مهمّ گردشگری به شمار میرود وبسیاری از مشتاقان شعر و اندیشهای حافظ را از اطراف جهان به این مکان میکشاند.

با آنکه حافظ غزل عارفانه ی مولانا و غزل عاشقانه ی سعدی را پیوند زده، نوآوری اصلی او در تک بیتهای درخشان،مستقل، و خوشمضمون فراوانی است که سرودهاست. استقلالی که حافظ از این راه به غزل داده به میزان زیادی از ساختار سورههای قرآن تأثیر گرفتهاست، که آن را انقلابی در آفرینش اینگونه شعر دانستهاند.

سلام علیکم: با عرض ادب و احترام و فرو تنی ، مقدم شما را به کلبه فرهنگی ام گرامی داشته وآرزومندم که از حضور در این کلبه ، احساس آرامش ، رضایت و لذت نمائید . ضمنا جهت مشاهده مطالب وعکسهای قدیمی به آرشیو ویا به بر چسبهای وب مراجعه فرمایند .